بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی کو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت
ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت
ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه چرنده و پرنده لنگند در این حضرت
ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلی هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت
از نیست برآوردی ما را جگری تشنه بردوخته ای ما را بر چشمه این دولت
خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت
در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند در جزو ببین کل را این باشد اهلیت
در غوره ببین می را در نیست ببین شی ء را ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت
خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید خاکی ز کجا یابد بی روح سر و سبلت
کف می زن و زین می دان تو منشاء هر بانگی کاین بانگ دو کف نبود بی فرقت و بی وصلت
خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت
327
از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده ست
بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده ست
عمر ابدی تابان اندر ورق بستان نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده ست
نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده ست
پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی شمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده ست
328
بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت
هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری صد رطل درآشامم بی ساغر و بی آلت
مرغان هوایی را بازان خدایی را از غیب به دست آرم بی صنعت و بی حیلت
خود از کف دست من مرغان عجب رویند می از لب من جوشد در مستی آن حالت
آن دانه آدم را کز سنبل او باشد بفروشم جنت را بر جان نهم جنت
329
بیایید بیایید که گلزار دمیده ست بیایید بیایید که دلدار رسیده ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نماید بر آن یار بگریید که از یار بریده ست
همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده ست
چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت مگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست
بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده ست
330
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت سرمست همی گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید بگریختم از خانه خمار مرا یافت
بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت
گفتم که در انبوهی شهرم کی بیابد آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت
ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست وی بخت که آن طره طرار مرا یافت
دستار ربود از سر مستان به گروگان دستار برو گوشه دستار مرا یافت
من از کف پا خار همی کردم بیرون آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت
از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت
من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله امروز مه اندر بن انبار مرا یافت
جعبه سازی...
ما را در سایت جعبه سازی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ali
بازدید: 92
تاريخ: پنجشنبه
2 خرداد
1392 ساعت: 20:52